آخرش یه روزی هجرت درِ خونه‌ت و می‌کوبه

دو تا از بهترین دوستانم تا دو، سه ماه دیگر مهاجرت می‌کنند. می‌روند که رویاهاشان را جای دیگری جست‌وجو کنند. آن‌چیز که می‌ماند ماییم با دنیایی خاطره‌ی خنده‌های ریز و درشت که قرار است جای‌شان را دلتنگی بگیرد و اشک‌های گاه و بی‌گاه. نمی‌خواهم خیلی قضیه را دراماتیک کنم اما وقتی می‌بینم هر روز تکه ای از اثاثیه‌ی زندگی‌شان را برای فروش می‌گذارند دلم چنگ می‌خورد و ته دلم آرزو می‌کنم تا دو سه ماه دیگر روابط ایران و کانادا به قدری تیره و تار شود که تمامی‌ ویزا‌ها به صورت مادام‌العمر لغو شود و بمانند وَر دل خودمان که همچنان دور هم املت بخوریم با نوشابه و پیاز و بخندیم به ریش تمام مک‌دونالد‌هایی که قرار است توی سرمای استخوان‌سوز ینگه‌دنیا همراه بغض‌هاشان توی گلویشان گیر کند.

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
علی کافه چی

تولدبازی!


امشب میان زلف یلدای تو مهمانی‌ست

اما دلم در بند چشمان تو زندانی‌ست


می‌خواهم‌ات آن‌گونه که فرهاد، شیرین را

آن‌گونه که در کام‌ها انگشت حیرانی‌ست


یک بار گفتی: "دوستت دارم" وَ بعد از آن

حالِ دلم مانند دریاهای طوفانی‌ست


من با نخ چادر نمازت عاشقی کردم

دستِ دعایت باعث مرگ پریشانی‌ست


بین من و تو رازهای بی‌شماری هست

مانند اسراری که در این بیت پایانی‌ست:


"آمار کل دردهایت را خودم دارم

راه مداوایت فقط آغوش‌درمانی‌ست"




۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
علی کافه چی

گاهی فقط سکوت سزای سبک‌سری‌ست؟


هفته‌ی پیش که تصادف کردیم و دوستم که راننده بود از ماشین پیاده شد و از حقش دفاع کرد و جوری حرف زد که طرف مقابل مجاب بشه حرفش رو -که حق هم بود- بپذیره، من فقط به خودم فکر کردم. فکر کردم که الان اگه توی این موقعیت بودم چی کار می‌کردم؟

پاسخ ناامید کننده بود: سکوت!

قطعا من سکوت می‌کردم و اجازه می‌دادم حقم مثل آب خوردن از بین بره. من قهرمان سکوت در مواقع حساسم. اونجا که باید حرف بزنم، دلیل بیارم، جوانبی رو که طرف مقابل نمی‌بینه یا نمی‌‌خواد ببینه بهش یادآوری کنم، استنتاج کنم، داد بزنم و ... فقط سکوت می‌کنم!

 و باید بگم که هرچه تا به حال راجع به سکوت شنیدین مزخرفه! 

نه با سکوت‌تون طرف مقابل شرمنده میشه و به کار بدش پِی می‌بره، نه زمان همه‌چیز رو روشن و درست می‌کنه و نه شما فرد بزرگ و باخِرَد و دانایی تصور می‌شید!

شما فقط یه آدم بی‌عرضه‌ی بی‌زبون به نظر میاین که هر کسی از راه می‌رسه می‌زنه تو سرتون و لِه‌تون می‌کنه.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
علی کافه چی

به پیشِ او چو نشینم روَد به فکر فرو/ که از بَرَم به کدامین بهانه برخیزد

یه بار برام تعریف کرد:

سال دوم دانشگاه بودم. نگاهش که می‌کردم دلم می‌ریخت. نمی‌دونم اسمش عشق بود یا چی. ولی تا حالا از دیدن کسی یخ نکرده بودم. کف دستام عرق نکرده بود.

خنده‌هاش...وقتی می‌خندید کل دانشگاه خالی می‌شد. فقط من می‌موندم و اون. انگار تنهای تنها نشسته بودم توی سالن تئاتر و اون تنها بازیگر صحنه بود و نقشش این بود که بخنده و من مدام فرو برم توی صندلی و دلم چنگ بخوره.

نمی‌دونستم چطوری باید بهش نزدیک بشم. نه پسری بودم که بخوام خودم رو شیرین کنم بین جمع دخترونه‌شون که دلبری کرده باشم، نه انقدر خاص بودم که اون خودش بیاد سمتم.

یه بار که از شب قبلش دیالوگ‌هام رو مرور کرده‌بودم و صحنه رو دکوپاژ کرده بودم، تمام توانم رو جمع کردم که باهاش حرف بزنم‌.


کلاس‌مون که تموم شد، وقت رفتن بهش گفتم: "یه چند لحظه می‌تونم وقتت رو بگیرم؟"

با لبخند کلی عذرخواهی کرد و گفت: "اومدن دنبالم که بریم جایی و الان نیم ساعته که منتظرم هستن. اگه ممکنه پس فردا که کلاس داریم در خدمت‌تون باشم."


تئاتر تموم شده بود و من ولو شده بودم روی صندلی و بدنم یخ کرده بود و اون به همراه زوج هنری‌ش صحنه رو ترک می‌کرد و  تماشاچی‌ها ایستاده تشویق‌شون می‌کردن.

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
علی کافه چی

مشت خونی کز تپیدن صد جهان امید داشت...

سوار که شدم گفت: "خیلی سخته آقا، خیلی سخته."

بی‌حوصله سر تکان دادم.

کمی مکث کرد و ادامه داد: "خیلی سخته، دوسال با یه نفر باشی. شب و روز. یهو ولت کنه بره."

شاخک‌هام تیز شد. نگاهش کردم. از وجناتش معلوم بود که اعتیاد دارد.

منتظر واکنش من برای حرف‌هایش نماند:

"خیلی می‌خواستمش. یه شب بهم گفت عباس با اینکه پول نداری ولی باز عاشقتم. با معرفت بود. کل این تهران خراب‌شده رو باهاش زیر و کردیم. بی‌ادبیه...چه شبایی که تو بغل هم مست خوابیدیم. خیلی ماه بود. تقصیر من بود آقا. من جفتک انداختم. یه کاری کردم که دیگه نتونست بمونه."

محکم زد روی ران پایش و سری به حسرت تکان داد.

نگاهی به ساعت ماشین کرد و گفت: "آره دیگه، الان ۲۲ ساعته که ازش بی‌خبرم. نمی‌دونم کجاست‌، چی‌کار می‌کنه. با کیه. توی این دو سال سابقه نداشته انقدر طولانی ازش بی‌خبر باشم. دلم براش تنگ شده آقا." بغض هیولا شد و بقیه‌ی حرف‌هایش را خورد. 

سکوت کرده بودم. می‌خواستم به دلداری آرامش کنم. ولی مگر نه این‌که "آرزوی صحت از دل کی رود بیمار را؟"

 فکر می‌کردم به شباهت داستان‌ها. رفتن‌ها، نماندن‌ها. نامکررها. فرقی نمی‌کند که دانشجوی دکترای معماری دانشگاه تهران باشی یا راننده‌ی خطی‌ معتاد شوش-عشرت‌آباد. عشق را از توی کتاب‌ها و شعر‌ها یاد گرفته باشی یا از بزن بزن‌های بهروز وثوق توی فیلمفارسی‌ها. شعر‌های شاملو را برایش زمزمه کرده باشی یا ترانه‌های جواد یساری را. عشق لات و فرهیخته نمی‌شناسد. دست می‌اندازد و شیره‌ی جانت را می‌دوشد و مردمک‌ چشم‌هایت را درمی‌آورد و پرتت می‌کند وسط آدم‌هایی که دیگر نمی‌توانی نگاه‌شان کنی. ببینی‌شان. خنده‌ای را. غمزه‌ای را. نگاهی را و ظرافت دستی را. ذهنت روی یک تصویر، ثابت می‌ماند و ادامه‌ی زندگی فقط تکرار همان تصویر است. 

تقریبا رسیدم؛ "ممنون، پیاده میشم."

همین که نگه می‌داشت دستش رفت سمت جیبش و باهیجان گفت: "آقا فکر کنم اس‌ام‌اس اومد برام. یعنی میشه خودش باشه؟ وااای خدا اگه خودش باشه آدم میشم. به خودت قسم آدم می‌شم. فقط خودش باشه..."

منتظر نماندم. پیاده شدم. توی خیالم برایش پیام فرستادم: "عباس! دلم برات تنگ شده...میای دنبالم؟" 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
علی کافه چی

دیالوگ بیست و چهارم

-آخرین موفقیت زندگی‌ت چی بوده؟

+ ممم...امروز صبح که خواستم ازش خداحافظی کنم، خواستم صورتش رو ببوسم ولی توی یه ناهماهنگی بین لب من و صورت اون، به جای صورتش گوشه‌ی لبش رو بوسیدم.

۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
علی کافه چی

دورهمی


شما عمیقا احساس خوشبختی می‌کنید؟


این سوالیه که هر روز مهران مدیری درونم ازم می‌پرسه و بهش می‌گم:

اگه منظورت زندگی شخصی و خانواده و سر و همسر و کار و تنفس و سلامتیه ، آره. خوشبختم. خیلی.

اما اگه منظورت خودمم، درونم، خلقیات و خواستن‌ها و رویاها و تفکراتم، "خود" خودم، نه. خوشبخت نیست. 

چون قرار بوده این "خود" یه خطاط مسلط به نواختن سه‌تار باشه که بلده از روی دایو سه متری بپره توی استخر و ماهی دوتا کتاب بخونه و بلد باشه از روی ساعت، پنج ساعت و نیم درباره‌ی تاریخ ادبیات ایران و جهان حرف بزنه و شب‌ها توی رادیو شب گویندگی کنه و زبان انگلیسی و فرانسوی رو مثل بلبل صحبت کنه و تموم سوراخ‌سمبه‌های ایران رو گشته باشه و  یه بوکسور خروس وزن هم باشه. 

اما الان شده یه آدم معمولی پشت باجه‌ی بانک و صبح تا عصر مجبوره الکی لبخند بزنه به آدمایی که بلد نیستن پنجاه میلیون ریال رو به حروف بنویسن. یه آدمی که هیچ خصوصیت خاصی نداره که بچه‌ش بهش افتخار کنه.


حالا هر روز با این حس متناقض خوشبخت بودن و خوشبخت نبودن درگیرم. نمی‌دونم واسه‌ قسمت اولش خوشحال باشم یا واسه قسمت دومش ناراحت.


و این سخت‌ترین موقعیتیه که هر روز باهاش درگیرم.

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
علی کافه چی

بی‌اِشکم و بی‌یال و بی‌دم


عادتش بود که زل بزنه به دخترا و از چهره و بدن‌شون چیزی رو به خاطر بسپاره. هر بار جوری نگاه می‌کرد که انگار این اولین و آخرین دختریه که بهش نگاه می‌کنه. جوری که انگار قبل و بعد از عبور اون دختر از جلوی چشماش،  اصلن وجود خارجی نداشته. انگار مکثی بود بین دو عدم.

همیشه چیزهایی رو از هر دختری به خاطر می‌سپرد: 

چشم اون دختر چادر مشکیه.

لب‌ اون دختر شال سفیده.

انحنای سینه‌ی اون دختری که کیف و کفشش سِت بود.

دستای اون دختری که قاب گوشی‌ش خرسی بود.

تمام این‌ها رو توی ذهنش می‌سپرد و آخر شب نقاشی‌شون می‌کرد. شخصیت‌ نقاشی‌‌هاش فراورده‌ای بود که از مخلوط دخترای زیرنظر گرفته‌شده در هر روز تولید می‌شد.

آخر هفته تابلوهاش رو می‌برد دم سینما مرکزی میدون انقلاب می‌فروخت. از همین راه زندگی‌ش می‌چرخید.

هیچ‌کس راز نقاشی‌هاش رو نمی‌دونست جز من. رفیقش بودم و چیز پنهونی نداشتیم از هم.

بعد از یه مدت کم پیدا شد. دیگه آخر هفته‌ها بساط نمی‌کرد.

رفتم پیشش. دیدم اتاقش برخلاف همیشه که پر از تابلوهای نقاشی بود این بار خالیه و فقط یه تابلو وسط اتاقه که روش پارچه کشیده شده.

گفتم این چیه؟ دیگه نقاشی نمی‌کشی چرا؟

چیزی نگفت‌. اومد پارچه‌ی روی تابلو رو کنار زد. 

منتظر یه شاهکار هنری بودم. یه اتفاق متفاوت که مدت‌ها روش وقت گذاشته شده. یه اثر خیره کننده‌. اما بر خلاف تصورم باز هم تصویر یه دختر بود که بر خلاف شخصیت بقیه‌ی نقاشی‌هاش خیلی هم زیبا نبود.

خیلی سخت نبود فهمیدن ماجرا. 

سر به سرش گذاشتم که: ولی دخترای تابلوهای قبلت قشنگ‌تر بودن. چشم‌هاشون، لب‌هاشون، دستاشون.

 روی کاناپه‌ی رنگ و رو رفته‌ی گوشه‌ی اتاقش دراز کشید و با صدای خفه‌ای گفت:

"شراب داده به من پیر تاک‌پرور من

مکن حدیث سبو نزد من برادر من.."


و چشماش رو بست‌.



+اضافه‌کاری: دست و پا زدن برای اینکه چیزی بنویسی آخرش میشه این!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
علی کافه چی

همین

یه زندونی بی ملاقاتی‌ام
که حکم ابد خورده تو صورتش‌.‌..
۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
علی کافه چی

دیالوگ بیست و سوم

- ناراحت شدی؟

+ من همیشه ناراحتم، گاهی اوقات بیشتر ناراحتم، گاهی اوقات کمتر ناراحتم.



۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
علی کافه چی