روند فراموشی

ناگهان یک روز از خواب بیدار می‌شوید و برای به یاد آوردن چهر‌ه‌ی کسی در گذشته، به ذهن‌تان "فشار" می‌آورید. حالت چشم‌هایش، انحنای لب‌هایش، رنگ ابروهایش و حتی حدود قامتش. هر چه فکر می‌کنید جز چهره‌ای تار و درهم که هیچکدام از اجزایش مشخص نیست به یاد نمی‌آورید. روند فراموشی از همین‌جا آغاز می‌شود.

+ تقدیمیه: تقدیم به مسئول تمیز کردن لکه‌ی خون از صحنه‌های جرم.
+اضافه‌کاری: من شعر نگفته مبتلایت بودم...
+از دیگران: خبر ز خویش ندارم جز این که روزی چند/نگاه شوق تو بودم، کنون خیال توام... (بیدل دهلوی)
۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
علی کافه چی

درهم آمیختگی رنگی

عاشق‌ترت می‌شوم وقتی شلوار کِرِم رنگم را با لبخندی شرم‌سارانه ، صورتی تحویلم می‌دهی.


۱۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
علی کافه چی

تظاهرات سراسری

 من با توجه با نوع لباس پوشیدن و فیزیک بدنم، در تصور عام شبیه مامورها هستم. خیلی جاها و خیلی وقت‌ها بوده که مخاطب این سوال قرار گرفتم که: " آقا شما ماموری!؟" 


دیشب خیلی خسته از کار بودم و اصلن حوصله‌ی تحلیل‌های سیاسی راننده‌ی تاکسی را نداشتم. همین‌طور که داشت به دنیا و مافیها فحش می‌داد در حالی که روی صندلی عقب نشسته بودم یک نگاه تیز از آینه به چشم‌هاش انداختم. کمی دستپاچه شد و زود نگاهش را دزدید. راضی نشدم. خواستم کمی هم سر به سرش بگذارم. موبایلم را روی گوشم گذاشتم و گفتم: 

" سلام. چی شد؟ مُقر اومد؟ ...از اول هم گفتم کار شما نیست. اون حرفه‌ای تر از این حرف‌هاست. نگهش دارین تا خودم بیام ازش حرف بکشم. فعلن یه کمی آب بهش بدین. من تا یک ساعت دیگه می‌رسم. "


قیافه‌ش دیدنی بود. ترس توی چشمش واقعا مشهود بود. سکوت عمیقی حاکم شد. تا انتهای مسیر حرفی نزد. وقتی پیاده شدم برای این‌که آخرین میخ را هم به تابوتش بزنم ایستادم کنار خیابان، طوری وانمود کردم که دارم شماره‌ی پلاکش را توی گوشی یادداشت می‌کنم. با هر رفت و برگشت نگاهم بین پلاک و گوشی سری هم تکان می‌دادم که یعنی: حالیت می‌کنم!

دلم برایش سوخت. ولی فکر کنم انتقام خودم و گوش‌هام و خیل کثیری از مسافران را یک‌تنه از این بنده خدا گرفتم. خدا ببخشد ما را :)


+ تقدیمیه: تقدیم به آن بزرگوارانی که محتوای سخنرانی‌ها و همایش‌ها و نماز جمعه‌ها را تا ده سال آینده تامین کردند.

+از دیگران: کاشکی آخر این سوز بهاری باشد..(سید مهدی موسوی)

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱
علی کافه چی

تولدشه :)


نگاه کردی و گفتم: " تمام شد کارم!
اسیر صاحب چشمان ماهری شده‌ام"
تصدق سر تو! ای فدای بودن تو!
ببین به یُمن وجودت چه شاعری شده‌ام!

به دل عزیز و به سر تاجی و به سینه نفس
مولف کُتُب "فی عیونها البرکات"
همیشه منتظر خنده‌ی شما هستم
که خنده‌های شما وصف "جامع الحسنات"

دوباره معجزه کن ای رسول اولِ زن!
برای مومنیِ من اشاره‌ای کافیست
برای فتح دل من سپاه لازم نیست
که قلع و قمع مرا تک سواره‌ای کافیست

به بر بگیر مرا، از میانه‌ها بگریز
مرا ببر به خیالات سبز حوصله‌ات
مرا ببر به حوالی لاله‌ی گوشت
مرا ببر وسط موی پر ز مشغله‌ات

ببخش اگر که بدم، خوب من! تحمل کن
که مرد بد قلق‌ات غرق عاشقانه‌ی توست
ببین که جای کسی نیست کنج آغوشم
کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست...
۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
علی کافه چی

آنچه زن‌ها درباره‌ی مردها نمی‌دانند.

پشت تلفن داشت قربان‌صدقه‌ام می‌رفت و نمی‌دانست من گوشی را با سرو شانه‌ام نگه داشتم و دو دستی دارم لکه‌ی چای ریخته شده روی فرش را تمیز می‌کنم. 


۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
علی کافه چی

گفت و گوی نیمروزی

زل زدم توی چشماش و گفتم: "یه دیقه دستت و بده من."


دستش سرد بود. مثل همیشه. مثل دست همه‌ی دخترا. البته من دست همه‌ی دخترا رو نگرفتم. فقط خیال می‌کنم که دست دخترا همیشه سرده. من راجع به دخترا خیالات دیگه‌ای هم می‌کنم که نمی‌دونم درسته یا نه ولی بهشون معتقدم. ولی اگه بفهمم درست نیست خیلی ناراحت می‌شم.

 مثلن یکی از خیالاتم اینه که دخترا دوست دارن وقتی دستِ یکی توی دست‌شونه همه‌ش از سرپایینی برن که اون یه نفر دست‌شون رو محکم‌تر بگیره. یا این‌که دوست دارن بی‌هوا نگاه‌شون کنی و بگی: "من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست." که دل‌شون غنج بره. 

یا وقتی موهاشون و می‌بافی بخونی: "گیسوان تو شبیه است به شب، اما نه/ شب که اینقدر نباید به درازا بکشد.." 


دستش رو گرفتم میون دستام. میگه: دستای تو همیشه گرمه.

میگم: برعکس دلم.

با یه لبخند تلخ می‌گه: یعنی من دلگرمی‌ت نیستم؟

میگم: معلومه که هستی. ولی دل آدم چند طبقه‌س. هر طبقه‌ش هم مخصوص یه چیزه. مثلا طبقه‌ی بالاش واسه روزگاره‌. قسط و بدهکاری و قرض و قوله. فکر این که سر سال کجا بریم با این پول پیش؟


طبقه پایینی‌ش واسه خانواده‌ست. مثلن اینکه الان یک هفته‌س مادرم رو ندیدم و دلم براش تنگ شده. که هی می‌خوام به پدرم زنگ بزنم و بگم: "خوشِت هست؟" ولی هی نمی‌شه.

یه طبقه‌ی دیگه‌ش واسه آرزوهاییه که دارن حسرت می‌شن. مثل ساز یاد گرفتن. کتابایی که باید بخونم. کلاس زبان رفتن و ...

طبقه‌ی پایین‌ترش خودمم. کلنجار با این‌که نباید اینجوری باشم‌. باید فلان رفتارم و اصلاح کنم. سر به زیر تر بشم.

طبقه‌ی آخرش هم تویی. از همه‌ی اینا که می‌گذرم می‌رسم به تو. اینجای دلم گرمه. تو تنها چیزی هستی که باهاش خوبم. که نمی‌خوام عوضش کنم. اصلن همین دستات. که درسته همیشه سرده، که ظریفه، ولی ستون شده زیر بال و پرم. بهونه‌ست واسه زود برگشتنم به خونه.


نگاهم می‌کنه. با یه لحنی که انگار قانع نشده می‌گه: می‌دونی فرق تو و من چیه؟ این‌که من یه کم از تو توی همه‌ی طبقات دلم دارم. یعنی تو رو پخش کردم همه‌جای دلم. به ته هر طبقه که می‌رسم تویی. پس همه‌ی دلم گرمه. از بالا تا پایینش.


میگم: دستات گرم شد انگاری.

میگه: کاش دل تو هم گرم بشه.



+تقدیمیه: تقدیم به صاحب جوراب پهن شده روی شوفاژ مسجد محل.

+نیازمندی‌ها: به یک میز دارای سنسور حساس به شعور، اخلاق، ادب و سکوت جهت استفاده برای تعدادی از مدیران نیازمندیم. (ترجیحا دارای پروانه‌ی ثبت اختراع)

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
علی کافه چی

صادق هدایت با فرستادن بوسه‌ای، پایان خوشی را برای شما آرزو می‌کند.

در زندگی‌ام زخم‌هایی بود

که روح را در انزوا می‌خورد

یک مورد این‌که طرز لبخندش

از مردمان شهر دل می‌برد

او خنده خنده تیر می‌انداخت

گنجشک اما وا قعا می‌مرد


 و ناگهان از شاخه می‌افتاد


افتادم و برخاستن سخت است

پایان محتوم من این بوده

در آسمان‌ها سِیر می‌‌کردم

پایم ولی روی زمین بوده

تنها نه من این‌گونه افتادم

از اول آدم همین بوده


راز هبوطِ آدمی عشق است


من را ببخشایید، گفتم عشق!

باید کمی محتاط‌تر باشم

این حرف‌ها قدری خطرناک است

هر قدر هم اهل خطر باشم

این طفل بازیگوش، این دل را

باید شبیه یک پدر باشم


هرچند می‌دانم که حق با اوست



خود را به دستت می‌‌سپارم پس

من را درون جیب خود بگذار

من را ببر مابین موهایت

صد سالِ بعد از آن میان بردار

تو جای من هم زندگی کن عشق!

و نقش مُردن را به من بسپار


مرگی چُنان افتادن‌ِ برگی‌...



۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
علی کافه چی

ناگویا

پر از تکرر اشکم، پر از شکایت درد

همیشه در نوسانم میان آدم‌ها

هزارمرتبه می‌خواستم که دل بکنم

از این جماعت بی‌هم‌زبان آدم‌ها


هزار مرتبه می‌خواستم گلایه کنم

ولی زبان به دهانم گرفته، دم نزدم

 به معجزات شگرف سکوت پی بردم

بگو که یک کلمه از تو دم زدم؟ نزدم


تو رفته‌‌ای و زبانی برای گفتن نیست

که هرچه می‌کشم از این دهان لقم بود

هر آن‌که از تو نوشت عاقبت ز دستت داد

و آنچه بعدِ تو بر من گذشت حقم بود


به چشم‌های شبیهت به چشم من سوگند

هنوز هم وسط گریه‌ها کنار منی

هنوز هم به هوای تو شعر می‌گویم

تویی که دلخوشی روز و روزگار منی


بلندمرتبه بانوی نارسیده‌ی من!

جهان پر از نفحات نفس کشیدن توست

نه من که لشگری از عاشقان آبانی

شکست خورده‌ی چین‌های روی دامن توست


دهان به شِکوه گشودم دوباره بعد از تو

ولی سکوت پر از حرف‌های بهتر بود

سخن نگفته‌ام و بیش از این نمی‌گویم

به جان مادرم  این حرف‌های آخر بود


ولی همیشه تو از شعر می‌زنی بیرون...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
علی کافه چی

آبان نزدیک است.

بمان برایم. حتی در دورترین فاصله. پشت اندوه.

مرا به سینه‌ات بفشار‌. در خیال. نگذار از حدودِ خطِ مرزی نوازشت دورتر شوم. من ترسیده‌ترین آواره‌ی شهرم که آغوشت تنها می‌تواند لرزش دهان و دندانم را درمان باشد.

نگذار دست غیر به لاله‌ی گوشم برسد، نگاهی به چشمم یا لبی به انحنای گردنم. شورش کن. فریاد بزن. حراستم کن در برابر هر بیگانه‌ای. چون سربازی در دفاع از وطنش.

کنار نرو. عقب نکش. مرا بخواه و فراوان ‌بخواه.

مرا تماما برای خود بردار. نه بیش و نه کم. بگذار سهم تو باشم. 

روزگارت را با من تجسم کن. سالمندی‌ات را کنار قامت خمیده‌ی من ببین. نوادگانت را از آغوش من بگیر.

مباد که کم شوی از خاطرم. مباد که در حدفاصل اتاق خواب و آشپزخانه‌ گمم کنی. مرا بگذار کنار قرص‌هایت. روزی سه وعده ملاقاتم کن. و آنگونه باش که که تمام شدنم دگرگونت کند.

خوب نشو از من‌. مبتلایم باش... 

که با این امید هنوز راه رفته را بازمی‌گردم...


+تقدیمیه: تقدیم به مسئول روشن کردن شعله‌ی آتش در مراسم مرده‌سوزی کشور هند.

+ چی بشنویم؟ : دهانی جریده از فریاد (شاهین نجفی)

+از دیگران: ای دوست! به عمرِ رفته مانی/ ترسم که نبینم‌ات دگربار .. (قاآنی)

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
علی کافه چی

کز فرقت تو کمی نخفتم...

شب

وضوحِ بیشترِ خیالِ توست...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
علی کافه چی