امشب میان زلف یلدای تو مهمانی‌ست

اما دلم در بند چشمان تو زندانی‌ست


می‌خواهم‌ات آن‌گونه که فرهاد، شیرین را

آن‌گونه که در کام‌ها انگشت حیرانی‌ست


یک بار گفتی: "دوستت دارم" وَ بعد از آن

حالِ دلم مانند دریاهای طوفانی‌ست


من با نخ چادر نمازت عاشقی کردم

دستِ دعایت باعث مرگ پریشانی‌ست


بین من و تو رازهای بی‌شماری هست

مانند اسراری که در این بیت پایانی‌ست:


"آمار کل دردهایت را خودم دارم

راه مداوایت فقط آغوش‌درمانی‌ست"