سوار که شدم گفت: "خیلی سخته آقا، خیلی سخته."

بی‌حوصله سر تکان دادم.

کمی مکث کرد و ادامه داد: "خیلی سخته، دوسال با یه نفر باشی. شب و روز. یهو ولت کنه بره."

شاخک‌هام تیز شد. نگاهش کردم. از وجناتش معلوم بود که اعتیاد دارد.

منتظر واکنش من برای حرف‌هایش نماند:

"خیلی می‌خواستمش. یه شب بهم گفت عباس با اینکه پول نداری ولی باز عاشقتم. با معرفت بود. کل این تهران خراب‌شده رو باهاش زیر و کردیم. بی‌ادبیه...چه شبایی که تو بغل هم مست خوابیدیم. خیلی ماه بود. تقصیر من بود آقا. من جفتک انداختم. یه کاری کردم که دیگه نتونست بمونه."

محکم زد روی ران پایش و سری به حسرت تکان داد.

نگاهی به ساعت ماشین کرد و گفت: "آره دیگه، الان ۲۲ ساعته که ازش بی‌خبرم. نمی‌دونم کجاست‌، چی‌کار می‌کنه. با کیه. توی این دو سال سابقه نداشته انقدر طولانی ازش بی‌خبر باشم. دلم براش تنگ شده آقا." بغض هیولا شد و بقیه‌ی حرف‌هایش را خورد. 

سکوت کرده بودم. می‌خواستم به دلداری آرامش کنم. ولی مگر نه این‌که "آرزوی صحت از دل کی رود بیمار را؟"

 فکر می‌کردم به شباهت داستان‌ها. رفتن‌ها، نماندن‌ها. نامکررها. فرقی نمی‌کند که دانشجوی دکترای معماری دانشگاه تهران باشی یا راننده‌ی خطی‌ معتاد شوش-عشرت‌آباد. عشق را از توی کتاب‌ها و شعر‌ها یاد گرفته باشی یا از بزن بزن‌های بهروز وثوق توی فیلمفارسی‌ها. شعر‌های شاملو را برایش زمزمه کرده باشی یا ترانه‌های جواد یساری را. عشق لات و فرهیخته نمی‌شناسد. دست می‌اندازد و شیره‌ی جانت را می‌دوشد و مردمک‌ چشم‌هایت را درمی‌آورد و پرتت می‌کند وسط آدم‌هایی که دیگر نمی‌توانی نگاه‌شان کنی. ببینی‌شان. خنده‌ای را. غمزه‌ای را. نگاهی را و ظرافت دستی را. ذهنت روی یک تصویر، ثابت می‌ماند و ادامه‌ی زندگی فقط تکرار همان تصویر است. 

تقریبا رسیدم؛ "ممنون، پیاده میشم."

همین که نگه می‌داشت دستش رفت سمت جیبش و باهیجان گفت: "آقا فکر کنم اس‌ام‌اس اومد برام. یعنی میشه خودش باشه؟ وااای خدا اگه خودش باشه آدم میشم. به خودت قسم آدم می‌شم. فقط خودش باشه..."

منتظر نماندم. پیاده شدم. توی خیالم برایش پیام فرستادم: "عباس! دلم برات تنگ شده...میای دنبالم؟"