شما عمیقا احساس خوشبختی می‌کنید؟


این سوالیه که هر روز مهران مدیری درونم ازم می‌پرسه و بهش می‌گم:

اگه منظورت زندگی شخصی و خانواده و سر و همسر و کار و تنفس و سلامتیه ، آره. خوشبختم. خیلی.

اما اگه منظورت خودمم، درونم، خلقیات و خواستن‌ها و رویاها و تفکراتم، "خود" خودم، نه. خوشبخت نیست. 

چون قرار بوده این "خود" یه خطاط مسلط به نواختن سه‌تار باشه که بلده از روی دایو سه متری بپره توی استخر و ماهی دوتا کتاب بخونه و بلد باشه از روی ساعت، پنج ساعت و نیم درباره‌ی تاریخ ادبیات ایران و جهان حرف بزنه و شب‌ها توی رادیو شب گویندگی کنه و زبان انگلیسی و فرانسوی رو مثل بلبل صحبت کنه و تموم سوراخ‌سمبه‌های ایران رو گشته باشه و  یه بوکسور خروس وزن هم باشه. 

اما الان شده یه آدم معمولی پشت باجه‌ی بانک و صبح تا عصر مجبوره الکی لبخند بزنه به آدمایی که بلد نیستن پنجاه میلیون ریال رو به حروف بنویسن. یه آدمی که هیچ خصوصیت خاصی نداره که بچه‌ش بهش افتخار کنه.


حالا هر روز با این حس متناقض خوشبخت بودن و خوشبخت نبودن درگیرم. نمی‌دونم واسه‌ قسمت اولش خوشحال باشم یا واسه قسمت دومش ناراحت.


و این سخت‌ترین موقعیتیه که هر روز باهاش درگیرم.