عادتش بود که زل بزنه به دخترا و از چهره و بدن‌شون چیزی رو به خاطر بسپاره. هر بار جوری نگاه می‌کرد که انگار این اولین و آخرین دختریه که بهش نگاه می‌کنه. جوری که انگار قبل و بعد از عبور اون دختر از جلوی چشماش،  اصلن وجود خارجی نداشته. انگار مکثی بود بین دو عدم.

همیشه چیزهایی رو از هر دختری به خاطر می‌سپرد: 

چشم اون دختر چادر مشکیه.

لب‌ اون دختر شال سفیده.

انحنای سینه‌ی اون دختری که کیف و کفشش سِت بود.

دستای اون دختری که قاب گوشی‌ش خرسی بود.

تمام این‌ها رو توی ذهنش می‌سپرد و آخر شب نقاشی‌شون می‌کرد. شخصیت‌ نقاشی‌‌هاش فراورده‌ای بود که از مخلوط دخترای زیرنظر گرفته‌شده در هر روز تولید می‌شد.

آخر هفته تابلوهاش رو می‌برد دم سینما مرکزی میدون انقلاب می‌فروخت. از همین راه زندگی‌ش می‌چرخید.

هیچ‌کس راز نقاشی‌هاش رو نمی‌دونست جز من. رفیقش بودم و چیز پنهونی نداشتیم از هم.

بعد از یه مدت کم پیدا شد. دیگه آخر هفته‌ها بساط نمی‌کرد.

رفتم پیشش. دیدم اتاقش برخلاف همیشه که پر از تابلوهای نقاشی بود این بار خالیه و فقط یه تابلو وسط اتاقه که روش پارچه کشیده شده.

گفتم این چیه؟ دیگه نقاشی نمی‌کشی چرا؟

چیزی نگفت‌. اومد پارچه‌ی روی تابلو رو کنار زد. 

منتظر یه شاهکار هنری بودم. یه اتفاق متفاوت که مدت‌ها روش وقت گذاشته شده. یه اثر خیره کننده‌. اما بر خلاف تصورم باز هم تصویر یه دختر بود که بر خلاف شخصیت بقیه‌ی نقاشی‌هاش خیلی هم زیبا نبود.

خیلی سخت نبود فهمیدن ماجرا. 

سر به سرش گذاشتم که: ولی دخترای تابلوهای قبلت قشنگ‌تر بودن. چشم‌هاشون، لب‌هاشون، دستاشون.

 روی کاناپه‌ی رنگ و رو رفته‌ی گوشه‌ی اتاقش دراز کشید و با صدای خفه‌ای گفت:

"شراب داده به من پیر تاک‌پرور من

مکن حدیث سبو نزد من برادر من.."


و چشماش رو بست‌.



+اضافه‌کاری: دست و پا زدن برای اینکه چیزی بنویسی آخرش میشه این!