تو عروسکِ کودکی منی. اگرچه سال‌ها توی گنجه بوده‌باشی. اگرچه من دیگر بزرگ شده‌باشم. دغدغه‌هایم، امکاناتم، سرگرمی‌هایم و خیلی چیزهای دیگرم فرق کرده‌باشد. اما یک روز به خانه‌ی پدری برمی‌گردم، از توی‌ گنجه بیرونت می‌آورم، به سینه می‌فشارمت، گریه می‌کنم، می‌بوسمت و تا آخر عمر، تو را کنار خودم، برای خودم و برای دلم نگه می‌دارم.

باز هم مثل کودکی هر بار آزرده‌بودم برمی‌گردم به تو.

هرکس چیزها و یا کسانی دارد که فقط برای خودش نگه‌شان می‌دارد. که هیچ‌کس،حتی نزدیکترین افراد خانواده‌اش هم از وجود آن‌ها با خبر نیستند.

چیزها و یا کسانی که آدم به وقتِ دلتنگی به آن‌ها پناه می‌برد...

گفتم تو همان عروسک کوچک کودکیِ منی که بعد از سال‌ها از گنجه‌ بیرونت خواهم آورد،به تو پناه خواهم برد و هیچ‌وقتِ دیگر رهایت نخواهم‌کرد...