بعد از سال‌ها همدیگر را دیده بودیم. بزرگ‌تر شده بود. زن‌تر. چشم‌هایش خاموش شده بود و صدایش هم یکی دو پرده بم‌تر.

اما عطرش هنوز همان بود. عطر بی‌رحمی که تمام این سال‌ها توی مشامم می‌پیچید و راه نفسم را می‌گرفت و گلویم پر می‌شد از گره‌های کوری که باز نمی‌شد به گریه.


نمی‌توانستم داشته باشمش دیگر. دستانش مزین به حلقه‌ای شده بود که اگر بخواهم خیلی کلیشه‌ای و مسخره تعبیرش کنم حلقه‌ی دارم بود. اما کلیشه‌ای و مسخره تعبیرش نمی‌کنم و می‌گذارم در مخیله‌ام انگور نوبری بماند که چون حلال من نشد باشد حرام دیگری.


پرسیده‌بود چرا هنوز می‌خواهی‌ام در خیال با این که می‌دانی وصل ممکن نیست و همیشه‌ فاصله‌ای هست؟

هنوز طفل درونش شاعرانه حرف می‌زد. هرچند دست و پایش را جمع می‌کرد وقت صحبت که چشم‌هایم پر نشود از ستاره‌هایی که قرار بود روزی دانه دانه از چشم‌هایم بچیند و روی موهایش بگذارد.


چه باید می‌گفتم؟

خواستن حمله می‌کرد به دل و ذهنم و مگر می‌شد به ارتش سلم و تور "چرا" گفت؟


گفتم تو نماز بعد از مستیِ شرابی

شاید مقبول نباشی، اما نمی‌شود هم تو را نخواند...