ناگهان یک روز از خواب بیدار می‌شوید و برای به یاد آوردن چهر‌ه‌ی کسی در گذشته، به ذهن‌تان "فشار" می‌آورید. حالت چشم‌هایش، انحنای لب‌هایش، رنگ ابروهایش و حتی حدود قامتش. هر چه فکر می‌کنید جز چهره‌ای تار و درهم که هیچکدام از اجزایش مشخص نیست به یاد نمی‌آورید. روند فراموشی از همین‌جا آغاز می‌شود.

+ تقدیمیه: تقدیم به مسئول تمیز کردن لکه‌ی خون از صحنه‌های جرم.
+اضافه‌کاری: من شعر نگفته مبتلایت بودم...
+از دیگران: خبر ز خویش ندارم جز این که روزی چند/نگاه شوق تو بودم، کنون خیال توام... (بیدل دهلوی)