من با توجه با نوع لباس پوشیدن و فیزیک بدنم، در تصور عام شبیه مامورها هستم. خیلی جاها و خیلی وقت‌ها بوده که مخاطب این سوال قرار گرفتم که: " آقا شما ماموری!؟" 


دیشب خیلی خسته از کار بودم و اصلن حوصله‌ی تحلیل‌های سیاسی راننده‌ی تاکسی را نداشتم. همین‌طور که داشت به دنیا و مافیها فحش می‌داد در حالی که روی صندلی عقب نشسته بودم یک نگاه تیز از آینه به چشم‌هاش انداختم. کمی دستپاچه شد و زود نگاهش را دزدید. راضی نشدم. خواستم کمی هم سر به سرش بگذارم. موبایلم را روی گوشم گذاشتم و گفتم: 

" سلام. چی شد؟ مُقر اومد؟ ...از اول هم گفتم کار شما نیست. اون حرفه‌ای تر از این حرف‌هاست. نگهش دارین تا خودم بیام ازش حرف بکشم. فعلن یه کمی آب بهش بدین. من تا یک ساعت دیگه می‌رسم. "


قیافه‌ش دیدنی بود. ترس توی چشمش واقعا مشهود بود. سکوت عمیقی حاکم شد. تا انتهای مسیر حرفی نزد. وقتی پیاده شدم برای این‌که آخرین میخ را هم به تابوتش بزنم ایستادم کنار خیابان، طوری وانمود کردم که دارم شماره‌ی پلاکش را توی گوشی یادداشت می‌کنم. با هر رفت و برگشت نگاهم بین پلاک و گوشی سری هم تکان می‌دادم که یعنی: حالیت می‌کنم!

دلم برایش سوخت. ولی فکر کنم انتقام خودم و گوش‌هام و خیل کثیری از مسافران را یک‌تنه از این بنده خدا گرفتم. خدا ببخشد ما را :)


+ تقدیمیه: تقدیم به آن بزرگوارانی که محتوای سخنرانی‌ها و همایش‌ها و نماز جمعه‌ها را تا ده سال آینده تامین کردند.

+از دیگران: کاشکی آخر این سوز بهاری باشد..(سید مهدی موسوی)