در زندگی‌ام زخم‌هایی بود

که روح را در انزوا می‌خورد

یک مورد این‌که طرز لبخندش

از مردمان شهر دل می‌برد

او خنده خنده تیر می‌انداخت

گنجشک اما وا قعا می‌مرد


 و ناگهان از شاخه می‌افتاد


افتادم و برخاستن سخت است

پایان محتوم من این بوده

در آسمان‌ها سِیر می‌‌کردم

پایم ولی روی زمین بوده

تنها نه من این‌گونه افتادم

از اول آدم همین بوده


راز هبوطِ آدمی عشق است


من را ببخشایید، گفتم عشق!

باید کمی محتاط‌تر باشم

این حرف‌ها قدری خطرناک است

هر قدر هم اهل خطر باشم

این طفل بازیگوش، این دل را

باید شبیه یک پدر باشم


هرچند می‌دانم که حق با اوست



خود را به دستت می‌‌سپارم پس

من را درون جیب خود بگذار

من را ببر مابین موهایت

صد سالِ بعد از آن میان بردار

تو جای من هم زندگی کن عشق!

و نقش مُردن را به من بسپار


مرگی چُنان افتادن‌ِ برگی‌...