پر از تکرر اشکم، پر از شکایت درد

همیشه در نوسانم میان آدم‌ها

هزارمرتبه می‌خواستم که دل بکنم

از این جماعت بی‌هم‌زبان آدم‌ها


هزار مرتبه می‌خواستم گلایه کنم

ولی زبان به دهانم گرفته، دم نزدم

 به معجزات شگرف سکوت پی بردم

بگو که یک کلمه از تو دم زدم؟ نزدم


تو رفته‌‌ای و زبانی برای گفتن نیست

که هرچه می‌کشم از این دهان لقم بود

هر آن‌که از تو نوشت عاقبت ز دستت داد

و آنچه بعدِ تو بر من گذشت حقم بود


به چشم‌های شبیهت به چشم من سوگند

هنوز هم وسط گریه‌ها کنار منی

هنوز هم به هوای تو شعر می‌گویم

تویی که دلخوشی روز و روزگار منی


بلندمرتبه بانوی نارسیده‌ی من!

جهان پر از نفحات نفس کشیدن توست

نه من که لشگری از عاشقان آبانی

شکست خورده‌ی چین‌های روی دامن توست


دهان به شِکوه گشودم دوباره بعد از تو

ولی سکوت پر از حرف‌های بهتر بود

سخن نگفته‌ام و بیش از این نمی‌گویم

به جان مادرم  این حرف‌های آخر بود


ولی همیشه تو از شعر می‌زنی بیرون...