بمان برایم. حتی در دورترین فاصله. پشت اندوه.

مرا به سینه‌ات بفشار‌. در خیال. نگذار از حدودِ خطِ مرزی نوازشت دورتر شوم. من ترسیده‌ترین آواره‌ی شهرم که آغوشت تنها می‌تواند لرزش دهان و دندانم را درمان باشد.

نگذار دست غیر به لاله‌ی گوشم برسد، نگاهی به چشمم یا لبی به انحنای گردنم. شورش کن. فریاد بزن. حراستم کن در برابر هر بیگانه‌ای. چون سربازی در دفاع از وطنش.

کنار نرو. عقب نکش. مرا بخواه و فراوان ‌بخواه.

مرا تماما برای خود بردار. نه بیش و نه کم. بگذار سهم تو باشم. 

روزگارت را با من تجسم کن. سالمندی‌ات را کنار قامت خمیده‌ی من ببین. نوادگانت را از آغوش من بگیر.

مباد که کم شوی از خاطرم. مباد که در حدفاصل اتاق خواب و آشپزخانه‌ گمم کنی. مرا بگذار کنار قرص‌هایت. روزی سه وعده ملاقاتم کن. و آنگونه باش که که تمام شدنم دگرگونت کند.

خوب نشو از من‌. مبتلایم باش... 

که با این امید هنوز راه رفته را بازمی‌گردم...


+تقدیمیه: تقدیم به مسئول روشن کردن شعله‌ی آتش در مراسم مرده‌سوزی کشور هند.

+ چی بشنویم؟ : دهانی جریده از فریاد (شاهین نجفی)

+از دیگران: ای دوست! به عمرِ رفته مانی/ ترسم که نبینم‌ات دگربار .. (قاآنی)