کمتر از ده روز دیگر فرصت دارم برای این‌که بتوانم ستون یک خانه، یک زندگی باشم. بتوانم وقتی بهانه می‌گیرد، صبر کنم. وقتی گریه می‌کند، آرامشش باشم. غم دلم را پنهان کنم. خستگی‌ام را به خانه نیاورم. بتوانم تصمیم بگیرم. خرج و دخلم را مدیریت کنم. بیشتر حرف بزنم. کمتر بخوابم. گاهی بر خلاف میلم عمل کنم. به مهمانی‌هایی که دوست ندارم بروم. تحت‌تاثیر حرف دیگران قرار نگیرم. قائم به ذات باشم. خرید کنم. با صاحبخانه تماس بگیرم. قبض آب و برق و ... بدهم. در صف نان بایستم. به محض رسیدن به خانه، پا و جوراب‌هایم را بشویم. شب‌ها مسواکم فراموش نشود. توی پارچ آب نخورم. فقط توی تراس سیگار بکشم. پیاده‌روی‌هایم را کم کنم که زودتر برسم خانه. کوتاه بیایم. سریال را به فوتبال ترجیح بدهم. حوله‌ام را بعد از حمام روی مبل نیندازم. زباله‌ها را تا سر کوچه ببرم. فرق هندوانه‌ی قرمز و رسیده را با سفید و نرسیده بدانم. واشر شیر دستشویی را عوض کنم. سوسک را خودم بکشم. شب‌ها بیدار شوم تا به خاطر خواب بدی که دیده به من پناه بیاورد. بعد از خوردن غذا تشکر کنم. ظرف‌ها را از بالای کابینت-که دستش به آن‌ها نمی‌رسد-  پایین بیاورم‌. درِ نوشابه و کنسرو را باز کنم. سفره را دستمال بکشم. هنگام خرید، باحوصله‌تر باشم. متوجه تغییرات ظاهری‌اش بشوم و ذوق کنم. تاریخ‌های ازدواج و عقد و نامزدی و خواستگاری و تولد و ... یادم بماند و برایشان برنامه داشته‌باشم و ....

کمتر از ده روز دیگر وقت دارم که "مرد" بشوم...


+تقدیمیه: تقدیم به رامبد جوان 
+اضافه‌کاری: بیست و ششم مرداد 
+خودزنی: ولی احتمالا توی پارچ آب خوردن رو نتونم ترک کنم.
+اعترافات: ۵ تا دوست بودیم. اون‌ها به شدت ازدواجی و خواستگاری برو. من به شدت غیر ازدواجی و خواستگاری نرو. الان من متاهلم. اون‌ها مجرد. خیلی وقت‌ها خدا به تصمیم‌های ما می‌خنده و مقدرات خودش رو پیاده می‌کنه.