گذشته بودی و نگذاشته بودی حرف به پایان برسد. نگذاشته بودی که فعل جمله ام بنشیند و تو را بنشاند.حرف می زدم که گذشتی. چون بی اعتنایی بت‌پرستان به موعظه‌ی پیامبری. حرف در هوا گم شد. حرف هایم پیچید، پاره شد. دهانم باز ماند. شبیه واکنش واقعه ای حیرت‌انگیز. که گذشتن‌ات حیرت‌انگیز بود.
نگاه کردم. هیچ نگفتم. تنها به امید آنکه لحظه‌ای رویت را برگردانی. برنگشتی. مصمم بودی. نشکستم. خم بر نداشتم. زانو‌هایم محکم ماند. قدم‌هایت اصیل بود و مشت‌هایت گره کرده. پیچ کوچه را که گذشتی، نشستم. نشستن نه؛ شکستم. شب شده بود. تاریک تاریک. "یُخرجونَهُم مِنَ النّور اِلی الظُلمات" بی هیچ نشانه ای از " اَلیس الصُّبح بقِریب".
سکرات مرگ بود انگار که یادم می آمد. دست هایت را. خنده هایت را. صدا زدنت را. سفیدی زیر گلویت را و نامت را... که زمزمه ام شده بود. ذکر تسبیحم بود. دوستم داشتی "بِعدد ما اَحاطَ به‌ی عِلمُه" . دوستت داشتم و گفته بودم : " نَفختُ فیکِ مِن روحی." لبخند زده بودی و فهمیده بودی که شباهت چشم‌هایمان بی دلیل نیست. گفته بودم خلقت زنانه‌ی منی. اولین مومن من. که به هیچ شکنجه ای دست از من نمی‌کشی.
اما گذشتی. از دین من خارج شدی. و نگذاشتی موعظه‌ات کنم. ترسیده بودی دوباره پاهایت سست شود. پنبه در گوش کردی که آیاتم را نشنوی.
گذشتی و قوم یهود به غنیمت‌ات بردند. گذشتی و من پیامبر بی امتی شدم که معجزه ام "نرسیدن" بود...