کمی باید حرف بزنم. حرف هایی که دغدغه دارند. حرف هایی که "شکمی" نباشند. باید شعری را نقد کنم. برای داستانی حاشیه بنویسم. لایه های پنهان فیلمی را تحلیل کنم.
باید حرف بزنم. حرف هایی که حاصل اندیشه باشد. تحلیل رفتار یا غور در احوالات جامعه باشد. حتی تخیل داشته باشد. شاعرانه باشد.
باید بتوانم دوباره درباره ی هر چیزی شعر مربوطی را از ته انبان مغزم دربیاورم. باید بتوانم مثل قبل ها مطابق هر رفتاری آیه و حدیث و گریزی بیاورم. باید دوباره بیشتر سکوت کنم. و دوباره بیشتر حرف بزنم.
حرف هایی که درباره ی آینده نباشد. حرف هایی که راجع به خانه و کار و زندگی نباشد. حرف هایی که " این ماه چقدر پس انداز کردیم؟" نباشد، " وام چی شد؟" نباشد. حرف باشد. حرفی که وزن داشته باشد.
از بی وزنی این روز ها، از این معمولی شدن تدریجی خسته ام ...

+تقدیمیه: تقدیم به مهران مدیری که می تواند به عنوان رهبر سِیر معمولی شدن شناخته شود.
+اضافه کاری: بگو کجا بروم؟ سر به شانه ی که بمیرم ؟
+بیش فعالی: توی مترو از کنارم رد شد، نمی دونم خدا طرف اون بود یا من، که من دیدمش و اون من رو ندید...
+نیازمندی ها: به یک دلاک جهت مشت و مال دادن، نیازمندیم. ( در صورت رضایت از کار، یک لیوان "خاکشیر یخمال" به نامبرده هدیه می گردد.)
+از دیگران: پیوند جان، جدا شدنی نیست ماه من! / تن نیستی که جان دهم و وارهانمت...   (شهریار)
+اعترافات: من از رعد و برق می ترسم.