توی اتوبوس نشسته بودم. به مقصد اراک. هنوز اتوبوس راه نیافتاده بود. روی صندلی جلویی، زن و مرد جوانی نشسته بودند.
از حرف ها و حرکات‌شان فهمیدم که فقط زن مسافر است و مرد، به بهانه‌ی بدرقه و چند لحظه بیشتر پیش هم ماندن تا اینجا آمده.
همینطور که داشتم با کتابم کلنجار می رفتم تا صفحه ی مورد نظر را پیدا کنم، متوجه شدم که هر کدام‌شان هر به چندی، محسوس و نامحسوس از لای صندلی نگاهم می‌کنند.
تعجب کرده بودم. اما کمی بعد گوشی دستم آمد‌! بسوزد پدر تجربه!
 سرم را به صندلی تکیه دادم و کتاب را بستم، چشمم را هم.

وقتی خداحافظی کردند صدای بوسه‌شان لبخند بزرگی روی لبم نشاند :)

+تقدیمیه: تقدیم به  مسئولین حمل دست و پاهای قطع شده از اتاق عمل به بیرون.
+اعترافات: معمولا توی خیابان، بی توجه به نگاه دیگران، تقریبا بلند بلند با خودم حرف می زنم و یا آواز می خوانم.
+نیازمندی ها: به تعداد محدودی برکت در ازای مقادیر زیادی حرکت، نیازمندیم.
+از دیگران: دیگران با همه کس دست در آغوش کنند/ ما که بر سفره‌ی خاصیم، به یغما نرویم... (سعدی)
+چی بشنویم؟: نیم دیگر از امیر عظیمی