چهار تا گلدان کوچک کاکتوس با خودم آورده بودم محل کار. دوست شان داشتم. هر روز چند کلمه ای با آنها حرف می زدم. قربان صدقه شان می رفتم. اما اتاقم پنجره نداشت. نور کافی به آن ها نمی خورد و کم کم داشتند خشک می شدند. مجبور شدم بگذارم شان در اتاق یکی از همکارانم که پنجره دارد. سخت بود. انگار پاره ی تنم را می سپارم به غیر.
مدتی گذشت. خوشحال و سرحال شده بودند. انگار  کم کم من هم قبول کرده بودم که آن ها برای من نیستند. احساس می کردم به جای جدیدشان خو گرفته اند. که راضی ترند. که خوشبخت ترند.
اما هنوز هر روز صبح به اتاق همکارم می روم و از پشت شیشه ی پارتیشن ها نگاه شان می کنم و لبخند غم داری می زنم.
دقیقا همان حسی را دارم که یک عاشق، وقتی معشوقه اش ازدواج می کند دارد...وقتی کسی را که دوستش داشته ای در خانه ی دیگران ببینی...وقتی کهنه عشقی را از دست می دهی...


+تقدیمیه: تقدیم به مادر همسرم که گلدان ها را برایم خریده بود.
+اضافه کاری: با همکارم سرسنگین شده ام..
+از دیگران: عاقبت دست به دامان رقیب تو شدم/ چه کنم؟ دست من او را به گریبان نرسید...(هلالی جغتایی)
+از دیگران: یه عمره با خودم می گم: خدا رو شکر خوشبخته/ خدا رو شکر خوشبختی چقدر این گفتنش سخته...