سلام دردانه ی من!
امیدوارم که حالت خوب باشد و اگر از حال ما خواسته باشی ملالی نیست جز دوری چهره‌ی سرخ و پیشانی بلندت...
عزیزکم! 
دنیای حروف و  کلمات دنیای عجیبی‌ست. گاهی سه حرف در کنار هم می‌نشینند و می‌شوند عشق، گاهی می‌شوند مرگ. گاه می‌توان حرفی را در گوشی زمزمه کرد و مست شد، گاهی هراسان.
اما گاهی حروف به هم می‌‌پیچند و می‌شوند کلمه. کلمه‌ها به هم می‌پیچند و می‌شوند جمله و جمله‌ها می‌گذرند و می‌نشینند در جانِ دل.
و امان از وقتی که جمله‌ای چنگ به دل بزند. خراش بیاندازد و زخم کند. که دل، وقتی ناسور شد، تیمارش سخت می شود.
وجدان من!
شُکر که دل داده‌ایم به هم و عاشق شده ایم و به عکس عاشق، دردمان "قشاع" نشد. که گفت: "قشاع دردی ست که از درمان آن مایوس شوند..."
شُکر که دل‌مان برای هم می تپد و همدیگر را از بَریم.
شُکر که در مرتبه‌ی اعلای وصلیم نه در حضیض فصل.
بیا و کنار دلم بنشین و اگر جمله‌ای در دهانم پیچید و دلت را زخمی کرد، زیر‌لب بگو: "پناه بر آغوشت از شر حرف‌های ناسره." که آغوشم -به اعتراف خودت- حصنِ حصین توست.
رزق من!
نبوده و نیست و نخواهد بود در ذهن و فکرم، قصد و غرض زخم زدن به تو. که این روبروی مردانگی ست.
تو آخرین جرعه‌ی باقیمانده‌ای که تشنگی‌ام را درمانی.
کو و کجاست کسی که بخواهد دلت را برنجاند؟ که من اولین مدافع تو‌ام و آخرین شان...
باور من!
باورم کن و کمی‌ها را به من ببخش. که من، خود به همه‌ی نا بلدی‌هایم واقفم.
زن باش برایم. کوه صبر و بالا بلند. شانه‌های دلم تنها به تو تکیه دارد.
سرد نشو با دیوانه‌ات. گرمای ماه باش که دیوانه‌تر باشم.
که "ز دیدار تو دیوانه‌ترم تا از ماه..."

علیِ تو