دوری ساکت است. حرف نمی زند. آرام و بی خطر به نظر می‌رسد.

اما شب که می‌شود ناگهان توی چشم‌هایت نگاه می کند. چنگ می‌اندازد به دلت. بیخ گلویت را می‌گیرد و فشار می‌دهد. از چند طرف هجوم می‌آورد. غولی می‌شود که هیچ چیز جلودارش نیست. نمی‌توانی فرار کنی. دیگر آن چهره‌ی ساکت و آرام، فراموش می‌شود. دوری بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. سخت‌تر و شکست‌ناپذیرتر. باید فرار کنی. چشم هایت را ببندی. نمی‌گذارد. پایش را روی صورتت فشار می‌دهد. می‌زند. می‌زند. می‌زند.

اما این، همه‌ی دوری نیست. دوری سلاح خطرناک‌تری هم دارد؛ شکاف!  آنجا که دیگر با تو کار ندارد. می رود در دل طرف مقابلت. شروع می کند به کندن. شکاف می اندازد. و تو هر کار می‌کنی نمی‌توانی این خط گسل را با خنده‌ها و حرف‌ها و بودن‌های مجازی پر کنی...و آی از آن لحظه که در خودت فرو می‌روی...و آی از آن لحظه که دستت به آغوشش نمی‌رسد..دستت نمی رسد تا دوری را از  دلش بیرون بیاوری...دستت نمی‌رسد...


+تقدیمیه: تقدیم به کفتر کاکل به سر
+اضافه کاری: کاش اون اتفاق خوب بیافته..
+اعترافات: دارم برای نوشتن و شعر گفتن-چیزهایی که روزی تنها پناهم بود- زور می زنم!