دیروز یکی از کارگرها که افغانی بود به دفتر آمد و گفت که می خواهد برود. گفت برادرش در گیلان برایش یک شغل نگهبانی جور کرده که ماهی یک میلیون و چهار صد هزار تومان حقوق می دهند با جای خواب.
از وقتی که این حرف را زد تا وقتی که رفت، به اندازه ی یک ساک بستن طول کشید. یعنی از فردا دیگر در این شهر زندگی نمی کرد. از فردا در چند صد کیلومتر آن طرف تر زندگی می کرد. تصمیم و اقدام به مهاجرت در یک ساعت!
ساکش را برداشت و دلی که بسته به هیچ کس و هیچ چیز نبود. و رفت...


+تقدیمیه: تقدیم به کارگران افغانی که هیچ وقت این میزان از قناعت و راضی بودن به زندگی در آن ها را نمی فهمم.
+اضافه کاری: به رها بودنش حسودی کردم...
+ از دیگران: گره به کار من افتاده است از غم غربت/ کجاست چابکیِ دست های عقده گشایت..؟  حسین منزوی