شاید خیلی زود باشد. اما دلم برای پیاده روی های بی قید و بی دغدغه ی حد فاصل چهار راه ولیعصر تا میدان انقلاب و لولیدن لای کتاب های مختلف با جیب خالی، اسنک خوردن در ساندویچی چهارراه، سیگار کشیدن روی نیمکت های کنار پیاده رو، زل زدن به سردر دانشگاه تهران، کافه گردی ها، کشف یک دست دوم فروشی تازه، سه فیلم پشت سر هم دیدن در سینمای نمور مرکزی، بی توجهی به انتشارات افق از ترس اینکه نکند دلت برای کتاب های جور واجورش برود و آن حس تینیجری و بازیگوشی تنگ شده.
اینکه مطمئنی دیگر هیچ وقت این روز ها بر نمی گردد، غم انگیز و تا حدودی وحشتناک است.