زندگی دست هایش را بالا برده بود و لبش را آویزان کرده بود که: "نمی دانم."

زندگی می دانست. بلد بود. تجربه کرده بود. زندگی هیچ وقت کودک نبود. جوان هم. از آغاز کهنسال بود. نشسته بود و با لبخندی کج، نگاه می کرد. دویدن ها را، نشستن ها را، خنده ها را، گریه ها را. 

گریه ها را اما، می توانست از ما بگیرد. می توانست نگوید "نمی دانم." می توانست کلاه نمدی نیم دارش را روی سرش جا به جا کند. کاکل جلوی سرش را بخاراند و بگوید. بگوید که قرار ها، وعده ها، خیرگی ها و دیوانگی ها به جایی نمی رسد. بگوید تقلا کردن و دست و پا زدن، پاگیرِ کسی نمی شود. بگوید که چروکیدگی ست. مچاله شدن است.

زندگی می دانست و می توانست بگوید. دیده بود. دیده بود. ناکامی ها را، آب شدن ها را، محو شدن ها و گم شدن ها را...

ما اولین کسانی نبودیم که مبتلا بودیم.

اما زندگی دست هایش را بالا برده بود و لبش را آویزان کرده بود که: "نمی دانم."

زندگی ناخن خشک  بود..همه چیز را توی تشک چرک مرده اش پنهان کرده بود و هیچ نمی گفت.

نگاه می کرد و چپقش را چاق می کرد و ما بیشتر می سوختیم و ما بیشتر  دود می شدیم و ما...



+تقدیمیه: تقدیم به مسئولین دریافت عوارضی در جادها.

+اضافه کاری: مرگ را به سُخره می گیریم/ زندگی نکرده می میریم

+نیازمندی ها: به یک مرد، مناسب و هماهنگ با سنگ زیرین آسیاب نیازمندیم. (حداکثر 25 سال) 

+از دیگران: دنیا اَلَم غفلت و عقبا غم اعمال/ آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد (بیدل)