گفته بودم که راز داری کن

گفته بودم که آبرو نبری

آنچه را با تنت نهان گفتم

نکند پیش دیگری ببری


گفته بودم کمی قناعت کن

به همین دانه های انگوری 

که از این باغبان به لب داری

نروی از غریبه ها بخری 


گفته بودم که شعله بر دامن!

پا به پا کن کمی دم رفتن 

آتش انداختی به خرمن من 

مست و دامن کشان که می گذری


گفته بودم ولی نفهمیدی

هیچ هم از خودت نپرسیدی؟

که بدون تو من چه خواهم کرد

توی این روز های بی خبری 


حال برگشته ای ولی دیر است

چیزی از باغِ من نمانده، برو

باغبانی که عاشقت بوده

خو گرفته به درد در به دری...


+تقدیمیه: تقدیم به مسئول پاکسازی و جمع آوری فضولات حیوانی در باغ وحش ها.