من آخرین تبعیدی این شهر خاموشم 

بار هزاران مرد جنگی مانده بر دوشم 


یک روز بر می گردم و تاوان خون ها را 

با یاد یارانم لباس رزم می پوشم 


می جنگم و آتش به جانم می خرم، باید 

ثابت کنم ته مانده ی نسل سیاووشم 


تو در میان دشمنانی و نمی فهمی 

هر لحظه از این غصه جام مرگ می نوشم 


هر چند این فرمانده را دیگر نمی خواهی 

هرچند در این سال ها کردی فراموشم 


باید تو را از دشمنانم باز پس گیرم 

باید که برگردانم ات در کنج آغوشم...



+ تقدیمیه: تقدیم به استاد درس مدیریت مالی که اگر از مزخرف بودن جزوه اش حالم به هم نمی خورد و کنارش نمی گذاشتم، این شعر سروده نمی شد.

+ اضافه کاری: بعد از حدود هشت ماه غزل گفتم. هرچند ضعیف، اما خوشحالم.