وقتی خیلی احمقانه فکر می کنی، خیلی احمقانه تحلیل می کنی و خیلی احمقانه تصمیم می گیری که باید تمامش کنی. که "ما" بودن تان انتهایی ندارد. مصاف "عذاب الیم" است و گوشت و استخوان.
بعد همه کار می کنی تا خسته شود. تا برود. تا دوستت نداشته باشد. تا در خلوتش هم به تو فکر نکند. که وقتی کنارت راه می رود احساس امنیت نکند. که وقتی چشم هات را نگاه می کند لبخند نزند. تمام زورت را می زنی که چهره ات را خراب کنی. فرو بریزی. آن بتی را که از تو توی ذهنش ساخته خرد کنی.
همه کار می کنی تا نجنگد. خسته شود. دست هایش را به گوشه ی لباست نگیرد تا نگه ات دارد.  برود برود برود...
چون خودت عرضه و جرئت رفتن را نداری. خودت مثل سگ از رفتن می ترسی. نمی خواهی که آدم بد قصه تو باشی. گردنت را کج می کنی و شروع می کنی به لجن پراکنی های منطقی. که "ما به درد هم نمی خوریم." که "لیاقت تو از من بیشتره" که " ببین! ما نمی تونیم کنار هم خوشبخت باشیم "

بعد قیافه ی آدم های خسته ی همه چیز دان را به خودت می گیری. که من می فهمم و تو نمی فهمی. که " تو مو می بینی و من پیچش مو" که...


بعد همین که آخرین ضربات را می زنی. همین که جانش تمام می شود. همین که گوشه ی رینگ ولو می شود و مبهوت و ساکت فقط نگاه می کند. همین که حتی گریه هم نمی کند. همین که سرش را می انداز پایین...
ترس تمام جانت را می خورد که نکند دیگر دوستم نداشته باشد ...



+تقدیمیه: تقدیم به تمامی قربانیان این فرایند مضحک 
+اضافه کاری: آن روز وقت رفتن ات کابوس می دیدم/ شاید اگر بیدار بودم دست هایت را...
+ اعترافات: اینکه شعر نمی گویم ارتباط مستقیمی به نوازش نکردن موهایت دارد...

+ نیاز مندی ها: به یک ویروس  جهت استخدام در "معاونت بازگرداندن آدم های خسته " با شرایط ذیل نیازمندیم:

1- توانایی از بین بردن حافظه ی آدم ها
 2- توانایی از بین بردن اراده ی آدم ها
 3- توانایی از بین بردن قوه ی قضاوت آدم ها
(ویروس های قوی تر در اولویت اند)