بلند بلند حرف می زد و می خندید. نگاه ها برگشته بود به سمتش.

گفت: آره امشب تنهام. بیا خونه مون تا صبح کیف کنیم. خوبه، خاطره میشه

نگاه ها تیز تر شد.

گفت: منتظرم ها! دیر نکنی. می خوام امشب کلی بهت حال بدم. زود بیا.

همه به هم نگاه معنی دار می کردند و نیشخند می زدند.

گفت: الهی قربونت برم. من رسیدم فردوسی. الان باید پیاده بشم. پس منتظرتم مامان جان. فعلا خداحافظ.