یک روز برمی گردم و دست هایت را با خودم می برم.  می گذارم شان توی بالشم تا جایشان زیر سرم امن باشد

سال ها بعد هم ماموران شهرداری جسد متعفن مرد ژولیده ای را در خرابه ای متروکه پیدا می کنند که گنجی بزرگ  توی بالشش بود و زندگی نکرده، مُرد...