داشتم می نوشتم که همیشه پاییز رو تبریک می گفتیم به هم. دل می دادیم بهش و روزای ابری و بارونی ش رو دل تو دل مون نبود. رادیو هفت کلی بهمون انرژی و حس و حال  می داد. نفس تو سینه مون حبس بود واسه خش خش برگ ها و آسمون خاکستری و شیرکاکائو داغ خوردنای میدون ولیعصر. می مردیم واسه پیاده روی های خیس بلوار کشاورز. به سیگار کشیدن های نم دار پارک ساعی به پایین. به خیرگی هامون به خیابون انقلاب وقتی که توی BRT نشسته بودیم و سرمون چسبیده بود به شیشه ی اتوبوس و توی گوش مون همایون می خوند:" بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی/ آهنگ اشتیاق دلی درد مند را ..."

ولی خب الان خیلی وقته که پاییز هم رفته توی لیست پر و پیمون و بلندبالای " خب که چی؟ " ها ...

 

+ تقدیمیه: تقدیم به کسی که هنوز بوی چادرش توی سرم می پیچه...
+ اعترافات: اون شب که گفت:"چشم هات شبیه منه"نمی دونست که چشمای خودشه که تو چشم منه...
+ نیازمندی ها: به" تو" یی نیازمندیم که تماما برای خودم باشد. ( ترجیحا خودِ" تو" باشد. )